رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

3 ماهگی رادوین

خدایا  باورم نمیشه اصلا باور ندارم که الان 3 ماهه یه فرشته پیشمون هست  امروز با صدای قشنگت مامانو بیدار کردی وقتی بهت شیر دادم اروم دوباره به خواب رفتی من داشتم به اون لحظه تولدت فکر میکردم خداییییییییییییییا قشنگترین لحظه زندگیم تو ذهن اومد  عزیزم داری کم کم بزرگتر میشی و هر روز کارهای جدید انجام میدی الان داری تلاش میکنی که از حالت خوابیده برگردی به شکم خیلی عزیزم باهوشی هر دکتری که بردم میگن خیلی از سنت جلوتر هستی همه چیز رو زودتر از وقتت انجام میدی امروز مامی جون می گفت برای رادوین باید خیلی وقت بزارید چون خیلی باهوشه. دوستت دارم گلم عشقم 3 ماهگیت مبارک 
9 شهريور 1391

اولین شیرین پلو

ناز من دیروز ناهار مامی جون بابا جونی خاله نگین با دایی جونت و زندایی جونت رو ناهار دعوت کردم  گفتم برای اولین بار میخوام شیرین پلو بزارم همه گفتن رومینا نمیشه نکن ریسک نکن  ولی من گوش نکردم و درست کردم خیلی خوب شده بود چون زندایی جون شیرین دوست نداره مرغ خورد  عصری هم با بابایی رفتیماغوشی خریدیم با دوتا مچ بند ولی همه چیز خیلی گرونه  دوتا تیکه شد 64 هزار تومن. بعد رفتیم مغازه دنبال مامی جون با خاله نگین . بعد اونا مارو به بستنی  مهمون کردن من فالوده با بستنی سنتی خوردم خیلی خوب بود
8 شهريور 1391

ناراحتی مامانی

 سلام فندقی مامان بببخشید که چند روز نتونستم بیام اخه اصلا وقت ندارم .کلا این روزها خیلی ناراحتم چون کمکم داره به ختنه کردنت نزدیک میشم .دیروز بردیمت پیش پسر عمه بابایی(دکتر طرلان) گفت اینقدر استرس نداشته باشید اصلا اذیت نمیشه قراره تو اتاق عمل ببرنت لباس اتاق عمل بپوشی  نیمه بیهوش میشی کلا ختنه کردنش فرق داره نه حلقه هست نه بخیه فقط یک باندی دورش میپیچه. گفت این روش تو بزرگسالی دیگه پروستات نمیگیره .در ضمن هم بچه درد کمتری میکشه مگفت که واقعا بعضی ها وحشیانه ختنه میکنن ویک نوع کودک ازاری میشه خیلی دارم عذاب میکشم دوست ندارم درد بکشی  وقتی رفتم تو مطب از استرس زیاد صدام میلرزید دستام یخ زده بود  قراره دفترچه بیمه...
8 شهريور 1391

شهر کتاب

قند عسلی بالاخره  ساعت 3 با عمه جون و  عمو سامان و خاله نگین  و مامی جون رفتیم مامی. جونت کرج پیاده شد و رفت خونه دکتر مصلایی   چون از ایتالیا اومده بود رفت دیدنش ما هم رفتیم که برای شما کتاب بخریم. خیلی کتابها . اسباب بازیهای خوبی داشت ولی بیشتر بالای 6 ماه بودن ولی چندتا کتاب (هنر پسرداری . لالایی مکعب رنگی برات خریدم تا  ساعت10 شب اونجا بودیم بعد رفتیم نشاط کباب ترکی خوردیم و رفتیم کرج اونجا شام رو خوردیم و 1 شب بود که دیگه رسیدیم خونه ولی شما خیلی خسته شدی تو راه بیتابی میکردی عزیز مامان 
4 شهريور 1391

خرید کتاب

پادشاه من و بابا امروز می خوام برم خیابون شریعتی برات کتاب بخرم  شهر کتاب کتابهای خوبی برات داره تمام بازی هاش فکری هستن . عمه جونت الان 2 روزه که اومده اینجا امروز داره میره خونه اشون . و همگی برای زلزله زده ها پول جمع کردیم  خاله ام و مادر و مامی جون خاله نگین پول گذاشتن دادیم به  عمه جونت تا دست اونا برسونه.4 شنبه شب هم خونه مامی جون دعوت بودیم مادر جون  اینا عمو سامانت عمه جونت بابا جون هم دعوت بودن.
4 شهريور 1391

دوست رادوین اراد

امروز عزیزم دوستت اراد 9 روزه شده بود که رفتیم دیدنش وایییی خیلی کوچولو بود شبیه باباش بود قراره وقتی شومبولش خوب شد( اخه تازه ختنه شده )بیاد باهم کشتی بگیرید ولی من میدونم تو قهرمان میشششششی  رادوین
2 شهريور 1391

کوچکترین عضو صندوق حساب خانواده برهان

قند عسلی خانواده بابا جون اینا هر ماه همه خونه یکی از فامیل جمع میشن هم اینکه همدیگر رو میبینن هم اینکه  یک صندوق حساب دارن بابا جون (بابای بابایی) همینکه من عرسشون شدم برای منم حساب باز کرد وقتی که شما هم دنیا اومدی برای شما حساب باز کردن.( دستشون درد نکنه.) دیشب خونه مامان جون همه مهمون بودن خیلی شلوغ شده بود حدود 50 نفر بودیم شما کلافه شده بودی عزیزم و تو کوچکترین عضو دفترچه ما شده بودی  قربون اون قشنگیت برم من.
2 شهريور 1391

دوستت دارم تا بی نهایت

پسرم مدتها گذشته است، و تو بزرگ شده ای و من پیر و فرتوت اما هنوز: قد آغوش منی نه زیادی، نه کمی…   تو بهترین نقطه زندگی من و بابایی هستی  بزرگترین ثروت  زندگی من شدی. عزیزم من و بابایی قبل از تو روزهای قشنگی رو داشتیم با اومدن تو زندگی خیلی قشنگتر و شیرین تر شده. وقتی بابایی بغلت میکنه چشماش برق میزنه من عاشق اون لحظه هستم 
1 شهريور 1391